تبلیغات
love - وقتی عشق به دلم راه یافت

love

بین ما آدما چیزی نیست جز دیوارهایی كه خودمون ساختیم

وقتی که عشق در دلم راه یافت دریافتم که این شادمانی نه با صفا و خلوص بلکه با غم و اشک همراه است.ای دل آشفته وقتی که بدین حقیقت پی بردی دچار چه هراس و اضطرابی شدی!یادت هست که چطور مرا در غوغای روز و خاموشی شب گاه نگران و گاه خوشبخت واداشتی که آه های سوزان از دل بر آورم و بی تابانه بر بستر خود بغلتم؟یادت هست که هر وقت افسرده و خسته دیدگان را از پی خفتن بر هم می نهادم چگونه تب و هذیان مرا ناگهان از خواب بیدار می کرد؟

اندیشه های آشفته و پریشان روحم را فرا می گرفتند اما در آن هنگام که من خود خاموش بودم دل دیوانه ام می نالید و رنج می برد.

ای عشق...دیری است قلب من را که پیش از این آتش امید سوزان بود ترک گفتی..ترک گفتی و به جای تو سردی نومیدی و غم را احساس کردم.

در بهار زندگی خاموشی خزانی را در دل خود حکمفرما دیدم.اما هنوز همچنان به یاد آن روزها هستم که تو به خانه ی دلم فرود آمدی.

اما من ای عشق..همانوقت هم که برای نخستین بار در خانه ی دلم را کوفتی پیر بودم..زیرا طوفان غم بنای زندگیم را در هم ریخته بود.

دیگر برای دیدگان من کاری جز گریستن باقی نبود.

ای عشق...من تو را تا دیرباز نمیشناختم..اما می دانم که از اول برای اشک و غم آفریده شده بودم.وقتی که تو را شناختم همه چیز برایم عوض شد زیرا که عشق خانه ی دلم را معبد جمال کرد...


نوشته شده در یکشنبه 23 اسفند 1388 ساعت 06:46 ب.ظ توسط ستاره نظرات | |